
ساعت 4 .سیگارامو می شمرم .شیش نخ .6 ،8، 10 ، 12 ، 2 ، 4 .خوبه دیگه چهارم میگیرم می خوابم .رو تختم ولو میشم .آقا صدا خسته هه می خونه :"بایده بودنِ تو ،باش ... وا کن از تن رختِ رفتن " خندم میگیره .خیلی وقته که رفتی ، نیومدی که بری اصلن .غلت می زنم ، تو خودم جمع میشم .تکرار و باز تکرار "وا کن از تن رخت ِ رفتن" ساعت 5 نشده .سیگارامو می شمرم .پنج نخ .دراز می کشم .از خودم می پرسم "دکه هه تا 11 باز بود یا 12 !؟"...
ادامه مطلب
این آخرین بود برای تو .شروع می شود فراموشی ، شروع می شود زندگی بدون تو ، شروع می شود عادت کردن ، غرق شدن .خاطرت را نخواستن ، خنده هایت را خیال نکردن .آغاز می شود تکه پاره شدن رنگین ترین خیالم ، تو ، تک درخت نارنج ، موهای سرخت که آشفته می شوند در باد ، سرت که به آرامی به سوی من می چرخد و لبانت که مثل همیشه بین شادی و غم مردد مانده اند .شروع می شود یک پایان ....
ادامه مطلب
یادت شده تبسمی نا خودآگاه...
ادامه مطلب